<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سودای وصل</title>
<link>https://sodayevasl.blogfa.com</link>
<description>از خانه که می آیی دستمالی سفید،اشعار فروغ و تحملی طولانی بیاور احتمال گریه بسیار است... </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 01 Feb 2014 20:23:30 +1000</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://sodayevasl.blogfa.com/post/163</link>
<description>دست می کشم از زمین و زمان دست که در موهایم می کشی...</description>
<pubDate>Sat, 01 Feb 2014 20:23:30 +1000</pubDate>
<dc:creator>sodayevasl</dc:creator>
<guid>sodayevasl.blogfa.com/post/163</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://sodayevasl.blogfa.com/post/162</link>
<description></description>
<pubDate>Fri, 17 Jan 2014 20:28:00 +1000</pubDate>
<dc:creator>sodayevasl</dc:creator>
<guid>sodayevasl.blogfa.com/post/162</guid>
</item>
<item>
<title>دلخوشم با غزلی تازه ...</title>
<link>https://sodayevasl.blogfa.com/post/161</link>
<description>دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن من همین قدر که گرم است زمینم کافیست من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست &quot; محمد علی بهمنی &quot;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jan 2014 09:05:00 +1000</pubDate>
<dc:creator>sodayevasl</dc:creator>
<guid>sodayevasl.blogfa.com/post/161</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارك آبجي:************************************</title>
<link>https://sodayevasl.blogfa.com/post/159</link>
<description>امشب شعری نخواهم نوشت …………. شمع را برای تولدت روشن میکنم و پرهایم را طواف میدهم بر گرد آتشی که تــــو در جانم روشن کرده یی ……….. تکه خاکستر کوچک کافی است تا پر سوخته حرمت پیدا کند . جشن تولد توست و من …… بار به دنیا می آیم و خاکستر می شوم تا راز حضور تو را بدانم . ققنوسم من امشب ! “ تولدت مبارک بهترینم ” گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه ، از خم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره آب کف دستت بخورد</description>
<pubDate>Sun, 05 Jan 2014 15:22:00 +1000</pubDate>
<dc:creator>sodayevasl</dc:creator>
<guid>sodayevasl.blogfa.com/post/159</guid>
</item>
<item>
<title>اگر بزرگ نميشدم:(</title>
<link>https://sodayevasl.blogfa.com/post/155</link>
<description>اگر من بزرگ نمی شدم ، پدربزرگ هنوز زنده بود اگر من بزرگ نمی شدم ، موهای مادرم سفید نمیشد اگر من بزرگ نمی شدم ، مادربزرگ در ایوان خانه باز می خندید اگر من بزرگ نمی شدم ، تنهایی معنایش همان تنها بودن در اتاقم بود اگر من بزرگ نمی شدم ، غروب جمعه برایم دلگیر نبود اگر من بزرگ نمی شدم ، هیچوقت نمی دیدمت و دلم برایت تنگ نمیشد ای کاش من همیشه کودک می ماندم چقدر گران تمام شد بزرگ شدن من …</description>
<pubDate>Sat, 04 Jan 2014 17:28:00 +1000</pubDate>
<dc:creator>sodayevasl</dc:creator>
<guid>sodayevasl.blogfa.com/post/155</guid>
</item>
<item>
<title>آقا...به دادم ميرسي؟</title>
<link>https://sodayevasl.blogfa.com/post/154</link>
<description>گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام ضامن چشمان آهوها! به دادم می رسی؟ از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند گنبد و گلدسته هایت را،به دادم می رسی؟ ماهی افتاده بر خاکم،لبالب تشنگی پهنه ی آبی ترین دریا ! به دادم می رسی؟ ماه نورانی شب های سیاه عمر من ! ماه من،ای ماه من! آیا به دادم می رسی؟ من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام هشتمین دردانه زهرا ! به دادم می رسی؟ باز هم مشهد،مسافرها،هیاهوی حرم یک نفر فریاد زد، آقا ...به دادم می رسی؟ امشب شهادت امام رضاست....</description>
<pubDate>Wed, 01 Jan 2014 19:00:00 +1000</pubDate>
<dc:creator>sodayevasl</dc:creator>
<guid>sodayevasl.blogfa.com/post/154</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://sodayevasl.blogfa.com/post/153</link>
<description>گیرم که یلدا هم بیاید. شبی هم به درازا بکشد. برفی هم ببارد. سفره ای هم چیده شود. اناری هم باشد. و دیوان حافظی هم. چه یلدایی؟ چه برفی؟ چه فالی؟ بی تو اینجا همه شب یلداست. همه شب سرد است. همه شب فال مرا می‌گیرد، یاد آشفته تو…</description>
<pubDate>Sun, 22 Dec 2013 15:03:38 +1000</pubDate>
<dc:creator>sodayevasl</dc:creator>
<guid>sodayevasl.blogfa.com/post/153</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://sodayevasl.blogfa.com/post/152</link>
<description>اتوبوس با سر و صدای زیادی در حرکت بود. یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل سرخ بسیار زیبایی در دست داشت. نزدیک او دختر جوانی نشسته بود که مرتب به گل های زیبای پیرمرد نگاه می کرد. به نظر می رسید از آنها خیلی خوشش آمده است. ساعتی بعد اتوبوس توقف کرد و پیرمرد باید پیاده می شد. پیرمرد بدون مقدمه چینی دسته گل را به دختر جوان داد و گفت: مثل این که شما گل رز دوست دارید . فکر می کنم همسرم هم موافق باشد که گل ها را به شما بدهم.</description>
<pubDate>Tue, 17 Dec 2013 11:27:58 +1000</pubDate>
<dc:creator>sodayevasl</dc:creator>
<guid>sodayevasl.blogfa.com/post/152</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ...</title>
<link>https://sodayevasl.blogfa.com/post/151</link>
<description>تمام آنچه که از زندگی می خواستم: یک غروب پنجشنبه پاییزی.... با پنجره ای رو به درختها و کلاغها و هوای ملس و مرموز مهر بود... و تو.... خداحافظ پنجشنبه...18مهر سماء</description>
<pubDate>Thu, 10 Oct 2013 17:35:00 +1000</pubDate>
<dc:creator>sodayevasl</dc:creator>
<guid>sodayevasl.blogfa.com/post/151</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://sodayevasl.blogfa.com/post/150</link>
<description>دلمــ بهانــه ات رآ می گیــرد چقـَدر امـروز حس میکنمـ نبودنت رآ . . . صدایت در گوشم می پیچد . . . و مـن بی اختیـــار میگویم : جـآنَم !؟</description>
<pubDate>Thu, 10 Oct 2013 14:56:07 +1000</pubDate>
<dc:creator>sodayevasl</dc:creator>
<guid>sodayevasl.blogfa.com/post/150</guid>
</item>
</channel>
</rss>
