به چشمهایم هشدار داده ام ...

که اگر این بار که تو را می بینند

باز هم خیس شوند

دیگر رویم را از تو برنخواهم گرداند

که آبرویشان را بخرم...

دست می کشم از زمین و زمان

دست که در موهایم می کشی...

دلخوشم با غزلی تازه ...

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز

که همین شوق مرا  خوب ترینم  کافیست

" محمد علی بهمنی "


تولدت مبارك آبجي:************************************


امشب

شعری نخواهم نوشت

…………. شمع را

برای تولدت روشن میکنم

و پرهایم را طواف میدهم

بر گرد آتشی که تــــو در جانم روشن کرده یی

……….. تکه خاکستر کوچک کافی است

تا پر سوخته حرمت پیدا کند.

جشن تولد توست

و من

…… بار به دنیا می آیم و خاکستر می شوم

تا راز حضور تو را بدانم.

ققنوسم من امشب!

تولدت مبارک بهترینم


 



گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه ، از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک

همه معنی یک زندگی است

تولدت مبارک سنجاقک زیبای من



اينم كيك تولدت:



تولدت مبارك شكيبا جونم:*:*:*:*:*:*:*:*:*

دوست دارم:*

اگر بزرگ نميشدم:(

اگر من بزرگ نمی شدم ، پدربزرگ هنوز زنده بود

اگر من بزرگ نمی شدم ، موهای مادرم سفید نمیشد

اگر من بزرگ نمی شدم ، مادربزرگ در ایوان خانه باز می خندید

اگر من بزرگ نمی شدم ، تنهایی معنایش همان تنها بودن در اتاقم بود

اگر من بزرگ نمی شدم ، غروب جمعه برایم دلگیر نبود

اگر من بزرگ نمی شدم ، هیچوقت نمی دیدمت و دلم برایت تنگ نمیشد

ای کاش من همیشه کودک می ماندم

چقدر گران تمام شد بزرگ شدن من …

آقا...به دادم ميرسي؟


گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوها! به دادم می رسی؟

از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند

گنبد و گلدسته هایت را،به دادم می رسی؟

ماهی افتاده بر خاکم،لبالب تشنگی

پهنه ی آبی ترین دریا! به دادم می رسی؟

ماه نورانی شب های سیاه عمر من !

ماه من،ای ماه من! آیا به دادم می رسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا! به دادم می رسی؟

باز هم مشهد،مسافرها،هیاهوی حرم

یک نفر فریاد زد،آقا...به دادم می رسی؟


امشب شهادت امام رضاست....

دلم بدجوري هواشو كرده

كاش اونجا بودم...



گیرم که یلدا هم بیاید.
شبی هم به درازا بکشد.
برفی هم ببارد.
سفره ای هم چیده شود.
اناری هم باشد.
و دیوان حافظی هم.
چه یلدایی؟
چه برفی؟
چه فالی؟
بی تو اینجا همه شب یلداست.
همه شب سرد است.
همه شب فال مرا می‌گیرد، یاد آشفته تو…


اتوبوس با سر و صدای زیادی در حرکت بود. یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل سرخ بسیار زیبایی در دست داشت.
نزدیک او دختر جوانی نشسته بود که مرتب به گل های زیبای پیرمرد نگاه می کرد.

به نظر می رسید از آنها خیلی خوشش آمده است.

ساعتی بعد اتوبوس توقف کرد و پیرمرد باید پیاده می شد.

پیرمرد بدون مقدمه چینی دسته گل را به دختر جوان داد و گفت:

مثل این که شما گل رز دوست دارید . فکر می کنم همسرم هم موافق باشد که گل ها را به شما بدهم.
به او خواهم گفت که این کار را کردم.

دختر جوان گل ها را گرفت خیلی خوشحال شده بود . پیرمرد پیاده شد و اتوبوس دوباره به راه افتاد

دختر جوان که بیرون را نگاه می کرد ؛ پیرمرد را دید که وارد قبرستان کنار جاده شد.


خداحافظ...


تمام آنچه که از زندگی می خواستم:

یک غروب پنجشنبه پاییزی....


با پنجره ای رو به درختها و کلاغها و هوای ملس
 و مرموز مهر بود...

و تو....



خداحافظ

پنجشنبه...18مهر

سماء


دلمــ بهانــه ات رآ می گیــرد


چقـَدر امـروز حس میکنمـ نبودنت رآ . . .


صدایت در گوشم می پیچد . . .


و مـن بی اختیـــار میگویم :


جـآنَم !؟

:(

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.
خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: 50 سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد .
بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند،
با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى خالى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت.
پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه اش گرفت !
پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود. . .

فاجعه


آدم هـا می آینـد


زنـدگی می کننـد


می میـرنـد و می رونـد …


امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو


آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه


آدمی می رود امــا نـمی میـرد!


مـی مـــانــد


و نبـودنـش در بـودن ِ تـو


چنـان تـه نـشیـن می شـود


کـه تـــو می میـری


در حالـی کـه زنــده ای …

پنجره را باز بگذار...


خواهش میکنم پنجره را باز بگذرا و برو ...


هوای دلم به وسعت تمام حرفهای نگفته ،گرفته است ....



به همين سادگي...

به همان سادگي

كه كلاغ سالخورده

با نخستين سوت قطار

سقف واگن متروك را

ترك مي گويد

دل من

ديگر

در جاي خود نيست!

به همين سادگي...